تبليغاتX
جورابهای وصله دار

جورابهای وصله دار

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد // نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

پست...شاید ثابت!!!

چند روزیست به روی چهارپایه ی کنار حیاط

به یاد چشمانت

قلبی می کشم پراحساس...

شاید....

تیر نگاهت برآن افتد

و تو صیاد شوی باز

ولی حیف ....

چقدر جای تو روی پشت بام همسایه خالیست...

بیشتر!!!

                                                       محمدمانی

پ.ن : خوش اومدین به اینجا...

پ.ن۲ : دوس دارم وقتی میایین تو نظرتون رو هم بگید و مارو شرمنده کنید...

پ.ن۳ : از این که با ما همسفرید خوشحالیم

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 17:6 ] [ محمدمانی ] [ ]

زنی عاشق در میان دوات

اگر به خانه ي من آمدي"...برايم مداد
بياور.....مداد سياه...مي خواهم روي چهره ام خط
بكشم تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم، يك ضربدر
هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم !

يك مداد پاك كن بده براي محو لبها.....نمي خواهم
كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كند!

يك بيلچه، تا تمام غرايز زنانه را از ريشه در
آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اينها راحت تر
به بهشت مي روم گويا!

يك تيغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم.... سرم
هوايي بخورد..... و بي واسطه روسري كمي بيانديشم !


نخ و سوزن هم بده، براي زبانم مي خواهم ...
بدوزمش به سق....اينگونه فريادم بي صداتر است!

قيچي يادت نرود..........مي خواهم هر روز انديشه
هايم را سانسور كنم !

پودر رختشويي هم لازم دارم.....براي شستشوي
مغزي....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند... تا
آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه
عرب ني انداخت... مي داني كه؟ بايد واقع بين بود
!

صدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير......مي خواهم
وقتي به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه مي
زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!

يك كپي از هويتم را هم مي خواهم.... براي وقتي
كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد، فحش
و تحقير تقديمم مي كنند !

تو را به خدا....اگر جايي ديدي "حقي" مي
فروختند .....برايم بخر....تا در غذا بريزم....
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را
بخورم !

و سر آخر اگر پولي برايت ماند ...برايم يك
پلاكارد بخر......به شكل گردنبند.....بياويزم به
گردنم....و رويش با حروف درشت بنويسم:

"من يك انسانم "..." من هنوز يك
انسانم" ...." من هر روز يك انسانم

                                                                غاده‌ السمان (شاعر زن سوری)

پ.ن: اینو قبلا گذاشته بودم ولی دوس داشتم دوباره تکرارش کنم امیدوارم خوشتون بیاد

[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 17:29 ] [ محمدمانی ] [ ]

بیا...

گاه

دلم لک میزند

برای آن شانه

که

زیبا کاشانه ای بود

برای احساس پریشانم ...

ولی حیف.....

                                                        * محمدمانی *

پ.ن : الهی به امید تو

پ.ن : تسلیمم به حکمتت .... تو بزرگی کن

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 8:36 ] [ محمدمانی ] [ ]

بفرمایید

                http://clickchat.ir/

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 15:5 ] [ محمدمانی ] [ ]

...!!!

حجاب

تنها جایی که حجاب داشت
هنگام نماز خواندن بود،
گویا تنها کسی که به او
محرم نبود خداوند بود...
 
پ.ن : منبع سرباز کوچولو
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 7:54 ] [ محمدمانی ] [ ]

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 12:1 ] [ محمدمانی ] [ ]

بشنو...

به گوش خدا برسانید
حوای این آدم سال هاست که رفته است!
این آدم تنها را برگرداند پیش خودش!
بهشتش را نمی خواهم
به جهنمش هم راضی ام!
هر جایی باشد به جز این دنیا....
این دنیا زیادی بوی حوا گرفته است!!!

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 18:23 ] [ محمدمانی ] [ ]

شعری زیبا از حسین پناهی

 

مگسی را کشتم

نه به این خاطر که حیوان پلیدیست،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به ان حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم...

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 7:15 ] [ محمدمانی ] [ ]

حسیـــــــــــــــن تشنــــــه لبیـــــــــــــــک بود ...

«حسين بيشتر از آب، تشنه‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند.»
لبيك يعني هنگامي كه حسين يارانش را دور خود جمع مي‌كند در سياهي شب؛ به آن جماعت مي‌گويد كه قرار است چه شود.
آنها كه مي‌مانند لبيك گفته‌اند؛ بدا به حال آنها كه رفتند.
لبيك يعني تا آخر ماندن؛
لبيك يا حسين يعني جان را فداي حسين كردن؛
لبيك يا حسين يعني بي‌قرار شدن؛
يعني بدرقه كردن به سوي رهايي و پرواز و آنگاه كه پيكرش را براي مادر مي‌آورند بگويد؛ مرا پيش فاطمه زهرا(س) رو سفيد كردي؛
حسين فرزند مكتبي است كه هنر خوب شهيد شدن را خوب آموخته بود و شهادت جنگ نيست، رسالت است، پيام است...

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 8:29 ] [ محمدمانی ] [ ]

بیا جا عوضی!!

بیا جا عوضی

من تو میشوم

تو میشوی من...

تا بدانی

چقدر تنگ میشود دلم

از ندیدنت....

آه... تو دلتنگ تری!!!

                                    ( محمدمانی )

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 8:23 ] [ محمدمانی ] [ ]